روزانه نوشت

عطیه هم کلاسیمه که گاهی باهامون بیرون میاد و یا با ما میگرده،دختری با پوست سبزه که همیشه سعی میکنه بخنده

اهل شعر و کتاب،بارها شعر هاش رو گذاشتم توی بیوی تلگرامم، یه شعرش بود که میگفت تو تمام منی ای کاش کسی آرزو نکند تورا..

هیچوقت این شعرش رو ادامه نداد،بهش گفتم ادامه ش بده برای دل من..

گفت باشه تا تولدت..یک ماه دیگه تولد منه

اما نمیدونم حتی تا تولدم پیشمون هست یا نه..

ما میدیدیم که عطیه موقع راه رفتن پاهاش پیچ میخوره یا موقع غذا خوردن غذا میپره سرگلوش

اما همیشه فکر میکردیم بیماری مادرزادی داره و هیچوقت منو دوستم به روش نیوردیم که میدونیم تو راه رفتن مشکل داره

گذشت و یه روز داشت گریه میکرد،تا ما دوتارو دید بغلمون کرد،گفت بیماری برای من سخته دیدن شوق تدریسش موقع کلاسهای روش تدریس،دوس ندارم هر ثانیه به این فکر کنم که عطیه فارغ التحصیل میشه؟یا میتونه به عنوان معلم بره سرکلاس..ژنتیکی دارم به اسم ای ال اس،که ماهیچه هام کم کم از بین میرن و اینو همین الان فهمیدم..

دقیقا همون بیماری که استیون هاوکینگ داشت

شاید اون موقع ما دوتا اطلاع زیادی از بیماریش نداشتیم،رسیدیم خونه درموردش سرچ کردیم،غم انگیز ترین قسمت ماجرا اینکه زده دو تا سه سال و نهایت تا پنج سال این بیمارا زنده میمونن

و الان هروقت عطیه رو میبینم و یا باهاش حرف میزنم

از خودم میپرسم دفعه بعدی وجود داره...؟

برای من سخته دیدن شوق تدریسش موقع کلاسهای روش تدریس،دوس ندارم هر ثانیه به این فکر کنم که عطیه فارغ التحصیل میشه؟یا میتونه به عنوان معلم بره سرکلاس..؟
+دیشب باهاش حرف زدیم،خیلی داره سعی میکنه که با بیماریش کنار بیاد،برای حال دل عطیه و معجزه دیدنش دعاکنیم..

 


منبع این نوشته : منبع
عطیه ,بیماری ,التحصیل میشه؟یا ,میشه؟یا میتونه ,عنوان معلم ,فارغ التحصیل ,عطیه فارغ ,التحصیل میشه؟یا میتونه ,فارغ التحصیل میشه؟یا

سی ام نوشت

دوستان حرفاتون آرامش و امید رو بهم برگردوند،توی این موقعیتم حرفای شما میتونه خیلی برام موثر باشه

امروز اولین روز کلاس شهریم رو گذروندم

انقدری رانندگی بهم انرژی داد که دوس نداشتم از ماشین پیاده بشم

یکی از دوستام داشت میرفت کربلا نامه نوشتم و دادم بهش ببره

من تا آخر امسال برای رسیدن به خواسته م صبر میکنم و اگر نشد بیخیالش میشم..

حتی نوشتنش هم برام سخته اما عهدیه که با خودم بستم

امسال موقع فوت کردن شمع تولدم میدونم چی میخوام

اما این بار برای خواسته م زمان تعیین میکنم..

با خدا آشتی کردم چون فهمیدم منم که تو این موقعیت بهش خیلی احتیاج دارم

آیه ای که برام نسرین فرستاد رو هی زیر لبم زمزمه میکنم

إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ

حال دلم پنجشنبه بد بود

تمام راه تا دماوند رو گریه کردم

تولد خواهرزاده م رو دماوند گرفتیم؛باید روز تولدش خوشحال بودم اما نبودم..

خسته بودم از همه چیز و همه کس

دلم نمیخواست برم اما بخاطر خواهرم و خواهرزادم رفتم

هفته ی دیگه با دوستم میریم شمال

یکم آب و هوا عوض کردن برامون بد نیست:)


منبع این نوشته : منبع
میکنم ,برام

نصف شبی نوشت

بارها اومدم اینجا که چیزی بنویسم اما نوشتنم نیومده

از این روزهام بگم که کلاس رانندگی میرم و این برای منی که عاشق تغییر و تحولم عالیه؛از یک نواخت شدن زندگیم متنفرم

وقتی گواهیناممو گرفتم میرم کلاس ویولن

هفت سالی هست که ولش کردم

و هیچی از ویولن زدن یادم نمیاد،شاید مسخره بنظر بیاد که انگیزه ی دوباره ویولن زدنم این باشه که اونم ویولن دوست داره و دورانی کلاس ویولن رفته

+از پنجره خوابگاه ما کل شهر معلومه

دیشب برق اتاقو خاموش کردم و روی صندلی رو به روی پنجره نشستم

آهنگ مرا بخوان امیرحسین افتخاری رو گذاشتم و آروم آروم اشک ریختم

آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید،غم انگیز نیست..؟

شب قبلش دوستم خوابگاه مونده بود و رفتیم تو آلاچیق های جنگل دانشگاه (نا گفته نمونه که بزور بردمش)

دوستم شروع کرد حرف زدن و گفت و گفت و زد زیر گریه..

ما یک ساله که دوستیم اما از هر دوستی صمیمی تریم

دوست داشتن داداشش چیزیه که میدونه و هیچوقت به روی من نیورده

دوست داشتن داداشش چیزیه که تو دلمه و هیچوقت به زبون نیوردمش اما از چشمام خونده

چقدر دوس داشتم اون شب منم براش بگم..

غمگین شدم از ناراحتیش

اما نتونستم حرف بزنم...

میدونم سعی میکنه برام تلاش کنه اما کاش ته همه ی این سختی ها رسیدن باشه:)


منبع این نوشته : منبع
ویولن ,دوست ,کلاس ,داداشش چیزیه ,داشتن داداشش ,دوست داشتن ,کلاس ویولن ,داشتن داداشش چیزیه ,دوست داشتن داداشش

:)

خدا نمیخواد که منو ببینه

وگرنه اگر این همه اشک منو میدید قطعا کاری برام میکرد

نه اینکه هرروز حال من بدتر از دیروز بشه

و هی از همه جا زخم زبون بشنوم

تا به حال نشده بود با خدا قهر کنم..

اما قهر کردم..

دوروزه نمازم رو نمیخونم

دیشب قبل از خواب آلارم موبایلم برای نماز صبح رو خاموش کردم..

دلم میخواد یه هفته نرم دانشگاه

تنهایی کوله م رو جمع کنم و برم اصفهان..

کاش جایی دور از تهران بودم

تنهای تنها..:)


منبع این نوشته : منبع

روزانه نوشت

با خواهرام جمع شدیم خونه خواهر اولی فیلم عروسی و نامزدیش رو دیدیم و از ته دلمون میخندیدیم

بعد از ۱۵ سال علاوه بر تغییر قیافه و تیپ خیلی ها توی فیلم بودن که الان دیگه پیشمون نیستن

دیدن قیافه خوشحال مادر بزرگم از اینکه اولین نوه ش داره عروسی میکنه و نقل پاشیدنش رو خواهرم دلم رو خون کرد

مادر بزرگم به حدی قلبش پاک بود که هر دعایی میکرد برآورده میشد؛مادر شهید بود و سختی کشیده..ولی از اون آدمایی که همیشه لبخند رو لبشونه

خواهر دومیم خیلی شوهرخواهرم رو دوست داشت اما اطرافیان مخالف بودن،سرشو میذاشت رو پای مادربزرگم و گریه میکرد

میگفت دعام میکنی؟مادر بزرگم برای اینکه بخندونتش میگفت فرار کن از خونه برو با عشقت؛اینا چه میفهمن عشق چیه؛بیا پیش خودم هوای جفتتونو دارم..

قطعا اگر الان بود سرمو میذاشتم روی پاهاش و گریه میکردم

میگفتم مامانبزرگ عاشق شدم..

اما این بار همه راضین ولی خودش راضی به ازدواج نمیشه

دعا میکنی برام؟

چقدر نیاز دارم به نوازش دستاش روی موهام

چقدر نیاز دارم به دعا..

توی این شب ها منو فراموش نکنید دوستان

مرسی از همه کسایی که بهم پیغام دادن دعام کردن

دعا کنید به کسی که دوسش دارم تا آخر امسال برسم..


منبع این نوشته : منبع
بزرگم ,نیاز دارم ,چقدر نیاز ,مادر بزرگم

شبانه:)

داره بارون میاد

تو بارون دعا قبول میشه نه؟

+سرِ جنگ دارم هر سال با پاييز!
با پاييزى كه هواى ِ دلبرانه اش بد جور هوايى ام مى كند 
هواىِ تو مى افتد به دلم ...
دم و بازدم ام حتى اين روز ها فرق ميكند!
نفس هاى عميقى ميكشم و با " آه "،
حجم ريه هايى كه از نبودنت پر است را خالى ميكنم!
خدا كند،
يارى اگر داريد،
اگر هست!
قسمت ِ تان باشد ؛
همين پاييز
"خدا كند"

+نسرین جان متنی که از علی قاضی نظام فرستادی خیلی به موقع بود:)

 


منبع این نوشته : منبع

شبانه نوشت

دوس داشتم با اون استادمون که نابیناست کلاس برداریم اما استادی هم که برداشته بودیم خیلی خوب بود

به دوستم گفتم نه همین استاد خوبه روش تدریس زبان فارسی یکمون با اون استاد بود الان دو رو با این یکی استاد برداریم تجربیات هرکدومشون متفاوته بدردمون میخوره

هی گفت ترلان دلت میاد با اون استاده برنداریم؟

گفتم اره همین خوبه با اینکه خیلی اون استاده رو دوس داشتم،اون استادمونم عاشقمون بود و دوست داشت ما دوتا سر کلاسش باشیم

گفت اما چشات چیز دیگه ای میگه،خندیدیم..

جدی شد و گفت ترلان چشمات همیشه معلوم میکنه چی تو دلته،اصلا نمیتونی چیزی رو مخفی کنی

همیشه میفهمم چی تو دلته..:)

+انقدر این روزها درگیر کلاسهام که وقت نمیکنم بهتون سر بزنم

آخرهفته قطعا میخونمتون:)

 


منبع این نوشته : منبع
استاد

روزانه نوشت

الان که دارم این پست رو مینویسم تو دندون پزشکی نشستم و منتظرم نوبتم بشه

دوستم رفته تو و طبیعتا بعدش نوبت منه؛دیشب خوابگاه موند و توی اون زمان بهش شماره دوزی یاد دادم

سرما خوردگی من به بالاترین حالت ممکنش رسیده در حدی که صدام در نمیاد:/

گذروندن ساعتم تو دانشگاه باعث میشه کمتر فکر کنم؛چون شب ها انقدری خسته هستم که تا فکری میاد تو ذهنم خوابم میبره

با اومدن پاییز مبتلاتر شدم ؛بیشتر ازش میشنوم؛بیشتر در نبودش غرق میشم..

فقط تنها چیزی که دیروز دلمو لرزوند این بود که داشتیم با دوستم میخندیدیم گفت ترلان تو انقد بدت میاد با معلم ازدواج کنی آخرش با معلم ازدواج میکنی از هرچی بدت بیاد سرت میاد

ولی وقتی کلاس شروع شد استاد درمورد چیزی حرف زد که دوستم قسمتی از حرف هایی که بهم زده بود رو به استاد گفت

این منو آروم کرد که یادش نرفته

هیچوقت یادش نمیره..مطمئنم:)


منبع این نوشته : منبع
میاد ,دوستم ,معلم ازدواج

این چند روزی نوشت

دوستان واقعا شرمنده م که نمیتونم بهتون سربزنم

دلتنگ تک تکتونم ولی سرم خیلی شلوغه

از اتفاقاتی که این چندوقت افتاد اینو بگم که آیین نامه قبول شدم و از 29 مهر میرم کلاس شهری

امتحان آیین ناممونم سوژه ای بود که قطعا سر وقت مینویسم ازش

دیشب رفتیم پشت بوم خوابگاه،قبلا نوشته بودم از پنده اتاقمون کل شهر معلومه فرض کنید از پشت بومش چه نمای عالی داشت

بارون میبارید و من تک تک اون ثانیه هارو زندگی میکردم

+فردا تولد دوستمه و ما امروز با دوستم و دوتا از دوستای دیگمون رفتیم یجا جوج درست کردیم و براش تولد گرفتیم

به قدری خندیدیم که افسردگی قبل از تولدش رو فراموش کرد

قراره پنج شنبه با یه سری دیگه از دوستامون سورپرایزش کنیم

نشسته داره برای منی که 11 روز ازش کوچیکترم تجربیات تولد بیست سالگیش رو میگه:||

چهارم آبان تولدمه ولی احتمالا خونه نرم و به جاش برای خودم بگردم..:)


منبع این نوشته : منبع
تولد

این چند روزی نوشت

چهارشنبه با دوستم رفتیم دندون پزشکی که چکاپ بشیم،بهم گفت دوتا از دندونات پوسیدگی ریز سطحی داره،برای منی که یکی دندون پر کرده داشتم و همیشه بعد از هر وعده م مسواک میزنم شنیدنش فاجعه بود،دوستمم سه تا دندون باید پر کنه که تو این هفته باهم میریم

+همون چهارشنبه رفتم مسافرت با فامیلا،مامان و بابام بخاطر عملی که بابام کرد نیومدن

اون روستایی که رفتیم کسی دیگه زندگی نمیکنه، همه یا اومدن تهران یا رفتن نطنز و فقط تاسوعا و عاشورا همه میرن و مراسم های سنتی رو اجرا میکنن

اکثرا هم هم دیگه رو میشناسن و جزو اقوام شوهر خواهرم هستن

توی تاسوعا عاشورا خیلیا اونجا برای بچه هاشون دنبال زن میگردن و بعد از محرم و صفر آمار ازدواجشون بالا میره:))

هرشب دورهم جمع میشدیم و درمورد خواستگاریاشون میگفتیم و میخندیدیم ولی شب آخر یهو شوهرخواهرم گفت خب حالا ترلان بابات حالش کی خوب میشه؟قراره براتون مهمون بیاد

همه ی جمع باهم گفتن اووو کی قراره بیاد خواستگاریش؟هرچقدر گفتن شوهرخواهرم لو نداد

اون لحظه جلوی بقیه خندیدم،اما تو دلم آشوب شد ،تمام بدنم از آشوبی که تو دلم بود سوخت

فقط یه جا یواشکی وقتی شوهرخواهرم داشت برای خواهر بزرگترش (دختر عمم)تعریف میکرد  شنیدم که گفت قبلا پدر ترلان کارای ویزای پسرش که درست نمیشد رو درست کرد،امسال خودش و پسرش ترلان رو دیدن..

همین جمله ش کافی بود که بفهمم اشتباه کردم که اومدم مسافرت

به خودم میگم فوقش استخدام بودنم و اینکه نمیتونم خارج زندگی کنم رو بهونه میکنم

اصلا دوس ندارم به این فکر کنم که قسمتم چیزی جز اون کسیه که تو دلمه

+الان که دانشگاه شروع شده قطعا میتونم خودم رو با درس مشغول کنم

دانشگاه رفتن ذهنم رو آروم میکنه..:)

 


منبع این نوشته : منبع
ترلان ,شوهرخواهرم ,دندون